فرض کنید از شغل فعلی ناراضی هستید و پیشنهادی با درآمد بالاتر دارید. این مثال فرضی است؛ هنوز معلوم نیست تغییر شغل به حل مسئلهٔ اصلی کمک می‌کند. شاید مسئله، نبود اختیار باشد؛ شاید هم ساعات کاری یا فرصت یادگیری.

۱. دقیقاً از چه چیزی می‌خواهید فاصله بگیرید؟

به‌جای «این شغل دیگر خوب نیست»، سه موقعیت مشخص را بنویسید که در یک ماه گذشته شما را ناراضی کرده‌اند. سپس بپرسید کدام‌یک با مذاکره در همین شغل قابل تغییر است و کدام‌یک به ساختار کار مربوط می‌شود.

این کار قرار نیست شما را به ماندن قانع کند. کمک می‌کند مسئلهٔ فعلی را به شغل بعدی نبرید، بی‌آنکه متوجه آن باشید.

۲. چه چیزی در پیشنهاد تازه هنوز فقط یک فرض است؟

«آنجا رشد بیشتری دارم» یک فرض است. آن را به پرسش تبدیل کنید: در شش ماه نخست چه مسئولیتی خواهم داشت؟ معیار ارزیابی عملکرد چیست؟ با چه کسی کار می‌کنم؟ برای یادگیری چه وقت و منبعی در نظر گرفته شده است؟

پاسخ مشخص از یک گفت‌وگوی دقیق با مدیر آینده یا یک همکار فعلی به دست می‌آید، نه از عنوان شغل به‌تنهایی.

۳. کدام هزینه را می‌توانید بپذیرید؟

درآمد، زمان رفت‌وآمد، ثبات، اختیار و یادگیری را کنار هم بنویسید. برای هر معیار، حداقل پذیرفتنی خود را مشخص کنید. اگر معیارها با هم تعارض دارند، تعارض را پنهان نکنید: شاید رشد سریع‌تر با فشار زمانی بیشتر همراه باشد.

یک قدم کوچک پیش از تصمیم نهایی

یک برگه با سه ستون بسازید: «آنچه می‌دانم»، «آنچه فرض کرده‌ام» و «آنچه باید بپرسم». برای دو پرسش تعیین‌کننده، اقدام و موعد مشخص کنید. اگر پاسخ آن پرسش‌ها تغییری در انتخاب شما ایجاد نمی‌کند، شاید وقت آن است که به‌جای جمع‌آوری بیشتر اطلاعات، معیارهای خود را بازبینی کنید.